تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 | 11:36 | نویسنده : امید سلیمانی

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن آیا زمستان سختی در پیش است؟

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت جواب میده:برید هیزم جمع کنید.

بعد میره زنگ میزنه سازمان هوا شناسی کشور:اق امسال زمستون سردی در پیشه؟

پاسخ:اینطور به نظر میاد.پس رییس دستورمیده که بیشترهیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن تر بشه یه بار دیگه  به سازمان هوا شناسی زنگ میزنه:شما نظر قبلیتون و تایید می کنید

پاسخ:صد درصد

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشترصرف کنند.

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ می زنه: آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟

پاسخ:بگذار اینطور بگم؛امسال سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

رییس:از کجا می دونید؟

پاسخ:چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنند.



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 | 10:21 | نویسنده : امید سلیمانی

کودکی به مامانش گفت واسه تولدم دوچرخه می خوام.بابی پسر خیلی شری بود.همیشه اذیت می کرد.مامانش بهش گفت:آیا حقته که این دوچرخرو برات بگیرم واسه تولدت؟

بابی گفت:آره

مامانش بهش گفت:برو تو اتاق خودت یه نامه برای خدا بنویس وازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

نامه شماره یک:

سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست.من یک پسر خیلی خوبی بودم وحالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

دوستدار تو/ بابی

بابی کمی فکر کرد ودید که این نامه چون دروغه کار ساز نیست ودوچرخه ای گیرش نمی یاد.برای همین نامه روپاره کرد.

نامه شماره دو:

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم.لطفا واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

اما بابی یه کم فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

نامه شماره سه:

سلام خدا اسم من بابی هست. دسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

بابی

بابی کمی فکر کرد و که شاید این نامه هم جواب نده.واسه همین پارش کرد.

تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.

مامنش دید که کلکش کار ساز بوده،بهش گفت برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا.یکمی نشستوقتی دید هیچ کس اونجا نیست،پرید مجسمه مادر مقدس کش رفت و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار:

سلام خدا

مامانت پیش منه.اگه می خوایش،واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده....!

بابی



تاريخ : شنبه سوم فروردین 1392 | 20:48 | نویسنده : امید سلیمانی

انشا یک دبستانی در مورد ازدواج (طنز) www.taknaz.ir


هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند.



تاريخ : پنجشنبه پنجم بهمن 1391 | 10:24 | نویسنده : امید سلیمانی

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس:بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم.

کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت داره، مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما.....

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛صدایی شنید

:بگو عزیزم، بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو......

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت: خدا جون، خدای مهربون، خدای قشنگم، میخواستم بهت بگم تو رو خدا، نذار بزرگ شم تو رو خدا...

:چرا ؟ این مخالف تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد.......؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک، فرمود

:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. ،چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب، من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.



تاريخ : جمعه هفدهم شهریور 1391 | 17:5 | نویسنده : امید سلیمانی
1 ـ شش سال اول زندگی :
� گريه نکن
� شيطونی نکن
� دست تو دماغت نکن
� تو شلوارت پی*پی نکن
� مامانت رو اذيّت نکن
� روی ديوار نقاشی نکن
� انگشتت رو تو پريز برق نکن
� دمپايی بابا رو پات نکن
� به خورشيد نگاه نکن
� شبها تو جات جيش نکن
� تو کمد مامان فضولی نکن
� با اون پسر بی*تربيته بازی نکن
� اسباب*بازی*ها رو تو دهنت نکن
� زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
� دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن





2 ـ دوره دبستان :
� موقع رفتن به مدرسه دير نکن
� پات رو تو جاميزی نکن
� ورقهای دفترت رو پاره نکن
� مدادت رو تو دهنت نکن
� به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
� تخته پاک*کن رو خيس نکن
� حياط مدرسه رو کثيف نکن
� با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن
� دست تو کيف بغل دستيت نکن
� تخته*سياه رو خط*خطی نکن
� گچ رو پرت نکن
� تو راهرو سرو صدا نکن
� تو کلاس پچ*پچ نکن
� ATARI بازی نکن



3 ـ دوره راهنمایی
� ترقّه بازی نکن
� SEGA بازی نکن
� جاهای بدبده فيلمها رو نگاه نکن
� موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
� تو کوچه فوتبال بازی نکن
� دست تو جيبت نکن
� با مامانت کل*کل نکن
� تو کلاس صحبت نکن
� بعد از ظهر سروصدا نکن
� با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
� اتاقت رو شلوغ نکن
� روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
� عکس لختی تماشا نکن
� با بچّه*های بی*ادب رفت و آمد نکن
� جرّ و بحث نکن



4 ـ دوره دبیرستان :
� با کامپيوتر بازی نکن
� تو حموم معطّل نکن
� تقلّب نکن
� با دوستات موتورسواری نکن
� عصرها دير نکن
� با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
� با بابات دعوا نکن
� تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
� تو خيابون دنبال دخترها نکن
� مردم*آزاری نکن
� نصف شب سرو صدا نکن
� فيلم بد نگاه نکن
� وقتت رو با مجله تلف نکن
� چشم*چرونی نکن



5 ـ دوره دانشگاه :
� رشته*ای رو که دوست داری انتخاب نکن
� ۲۴ ساعته چت نکن
� سر کلاس درس غيبت نکن
� با دختر شمسی*خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
� خيابون*ها رو متر نکن
� تو سياست دخالت نکن
� با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
� شب برای شام دير نکن
� با مأمور پليس کل*کل نکن
� چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
� موبايلت رو Reject نکن
� استادت رو اُسگل نکن
� حذف پزشکی نکن
� آستين کوتاه تنت نکن
� همه رو دودره نکن ( از اصل سوم پیچش استفاده نکن )



6 ـ دوره سربازی :
� موهات رو بلند نکن
� روت رو زياد نکن
� از اوامر سرپيچی نکن
� فرار نکن
� با اسلحه شوخی نکن
� غيبت نکن
� به آينده فکر نکن
� درگيری ايجاد نکن
� به فرمانده بی*احترامی نکن
� غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
� با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
� اعتراض نکن
� با دختر شمسی خانوم نامه*نگاری نکن
� از تلف شدن وقتت ناله نکن
� از آشپزخونه دزدی نکن

7 ـ دوره شوهر بودن :




� با زنت شوخی نکن
� زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
� به زنت خيانت نکن
� با دوستانت الواتی نکن
� تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
� به زنهای ديگه نگاه نکن
� موبايلت رو قايم نکن
� از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
� پولت رو خرج دوستات نکن
� رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
� غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
� ريسک نکن
� بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن

8 ـ دوره پدر بودن :
� بچّه رو تنبيه نکن
� به بچّه بی*توجّهی نکن
� بچّه*ت رو با بچّه*های ديگه مقايسه نکن
� به بچّه توهين نکن
� بچّه رو از بازی منع نکن
� بچّه*ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشويق نکن
� با بچّه کل*کل نکن
� بچّه رو محدود نکن
� بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
� به مادر بچّه بی*توجّهی نکن
� بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
� آزادی بچّه رو محدود نکن
� به حلال*زاده بودن بچّه شک نکن
� از خواستهای بچّه چشم*پوشی نکن
� جلوی بچّه با مادر بچّه ... نکن

9 ـ دوره پیری :

� برای بچّه*هات مزاحمت ايجاد نکن
� نوه*هات رو لوس نکن
� با پيرزن*های ديگه معاشرت نکن
� به خاطراتت فکر نکن
� پولت رو خرج نکن
� هوس جوونی نکن
� غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
� به زنت بی*وفايی نکن
� از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
� لباس شاد تنت نکن
� به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
� تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
� از گذشته ناله نکن
� به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
� به آينده فکر نکن

10 ـ دوره پس از مرگ
� حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می*خواد بکن...
� ...بکن
� ...بکن
� ...بکن
� ...بکن
� ...بکن
� ...بکن
� ...بکن
� ...بکن
� ...بکن
� ...بکن
� ...بکن
� ...بکن
� ...بکن
� ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن!!!


تاريخ : پنجشنبه دوم شهریور 1391 | 17:56 | نویسنده : امید سلیمانی
این داستان رو یکی از دوستام برام تعریف کرده و قسم خورد که واقعیه ،

دوستم تعریف می ‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدریشون تو شمال ،جای این که از جاده اصلی بیاد ،یاد باباش افتاده که می گفت ؛ جاده قدیمی باصفا تره و از وسط جنگل رد می شه !

این ‌طوری تعریف می ‌کنه : من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی ، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد …

وسط جنگل ، داره شب می شه ، نم بارون هم گرفت . اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم از موتور ماشین سر در نمی آرم !

راه افتادم تو دل جنگل ، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم . دیگه بارون حسابی تند شده بود
با یه صدایی برگشتم ، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌ صدا بغل دستم وایساد . من هم بی ‌معطلی پریدم توش .

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم ، وقتی روی صندلی عقب نشستم ، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر که دیدم هیچ کس پشت فرمون و صندلی جلو نیست !

خیلی ترسیدم ، داشتم به خودم می ‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی ‌صدا راه افتاد …

هنوز خودم رو جمع و جور نکرده بودم که توی نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه ! تمام تنم یخ کرده بود. نمی ‌تونستم حتی جیغ بکشم …

ماشین هم همین طور داشت می ‌رفت طرف دره ، تو لحظه ‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلوی چشمم …

همون موقع یه دست از بیرون پنجره ، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده ، نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می ‌رفت ، یه دست می ‌اومد و فرمون رو می ‌پیچوند …

از دور یه نوری دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم ، در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون ، این قدر تند می ‌دویدم که نفس کم آورده بودم ، دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد .

رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم روی زمین  …

 بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم ، وقتی تموم شد تا چند ثانیه همه ساکت بودند که یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو …

یکیشون داد زد : محمد نگاه کن ! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل می ‎دادیم سوار ماشین ما شده بود !



تاريخ : پنجشنبه دوم شهریور 1391 | 17:50 | نویسنده : امید سلیمانی
یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت ،  اصلا نمی دونست عشق چیه ، عاشق به کی می گن ،تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید !

هرکی که می ومد بهش می گفت من یکی رو دوست دارم ، بهش می گفت دوست داشتن و عاشقی مال تو کتاب ها و فیلم هاست . . .

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 | 12:7 | نویسنده : امید سلیمانی

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجود اينکه پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد.
اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت:اونوقت شما ازش بپرسيد.

************ ********* ********* ********* **

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوي، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!

************ ********* ********* ******
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد.

معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همتون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و

 بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده،الان وکيله.
يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.


***********************************************
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند.

سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست.


در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هرچند تا مى‌خواهيد برداريد!

خدا مواظب سيب‌هاست



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 | 14:6 | نویسنده : امید سلیمانی
پسر در حال دویدن...


زااااارت (صدای زمین خوردن)
رفیق پسر: اوه اوه ؟؟؟؟؟؟؟؟چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی ؟؟؟؟؟، پاشو ؟؟؟؟! (شپلخخخخخ "صدای پس گردنی")
یک رهگذر: چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب!
یک خانوم جوان رهگذر: ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ!

**************************

 


دختر در حال راه رفتن...


دوففففففف
سک (زمین خوردن به دلیل نقص فنی در قسمت پاشنه کفش)
رفیق دختر: آخ جیگرم خوبی؟ فدات شم! الهی بمیرم! چی شدی تو یهو؟ وااااااااااای...
یک رهگذر: دخترم خوبی؟ فشارت افتاده؟ میخوای برسونمت دکتری جایی؟
یک پسر جوان رهگذر: ای وای خانوم حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من ماشینم همینجا پارکه یه لحظه وایسین،با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده برین


تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 | 0:48 | نویسنده : امید سلیمانی
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".



  • سخیف
  • راهی
  • كد ماوس